

میگردم
مصرع به مصرع ؛ بیت به بیت ؛
میان تمام شعرهایی که در ذهن دارم
خسته ام از زمزمه مکرر ترانه های غمناکی که از بر کرده ام
اما نیست
نمی یابم
نمی یابم واژه ای که بتواند حال مرا برایت وصف کند
تنها یک سخن :
"برکه بی تلاطم تن من تنها به یک امید شب را تا صبح به انتظار خورشید سحر میکند،
تا از عبور تو و تنها با تلنگری از نگاه طوفانی تو فقط برای چند لحظه اسیر امواج شود ..."

حتی اگر نباشی ..........
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی،می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
غزل محال .............
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچون شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ،ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق،ای سرشت من،ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
الفبای درد .............
الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم،که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف،لام،میم.از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
از دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ازدین ریا بی نیازم،بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد


هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت «دوستت می دارم» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشم هایم نگاه کن....
روز در چشمان من است
به سفیدی چشم هایم نگاه کن....
شب و روز در چشمان من است
به چشم های من نگاه کن....
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد ماند.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چشم های
من
آخر لحظه
چشم در چشم هم
آخرین بوسه
آخرین نگاه
آخرین شعر ترم
آخرین قطره اشک
شعرم از چشم تو می جوشد
راه بر گونه ی تو می جوید
و نهایت به لبت می ریزد
آغوش آخر در تب و تاب
دست من سرد، بی تاب
لب من می لرزد،
از لبت می پرسد:
بازگشت را آیا
امید هست؟
باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم
تقویم ناب ترین ترانه ی نمناک
تقویم سبزترین سلام اول صبح
تقویم دوردیدار بوسه و دست
شاید در ازدحام روزها
یا در انتهای همان کوچه ی شاد شمشادها
شاعری دل شکار را ببینم
که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار میکند
و تلخ میگرید!!!
انتظار
آنگاه که در ازدحام ابرها ، در تکاپوی رسيدن به تکه ای از آسمان نيلگون هستم
و قطره های باران گونه هايم را مرطوب می کند ، آمدنت را انتظار می کشم
هنگامی که معصوميت نگاه کودکيم را به تلاطم دريا و آمد و رفت
ماسه های ساحلی می سپارم به آمدنت می انديشم تو همواره از
جاده روياهای من عبور می کنی حتی وقتی که برگهای
سرخ و زرد درختان سيب را نظاره ميکنم
به بهار حضور تو اميدوارم.
.CopyRight © rozaneh-eshgh All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI